- ههنبانهی خۆمانه - خورجین خودمونی
حه یرانن ئه تیبا له عیلاجی مهرهزی من لوقمانی ویساڵت مهگهر ئهم دهرده دهوا کا
سیله نیگا و پێکهنینی ناسکی تۆ بۆ بزوانی پهڕهی ههستم وزه یێکیان گرتۆته خۆ ناسکه بزه و نهرمه نیگات له لا پهڕهی یاده کانما بوونه تابلۆ .....
آدم
ها خداحافظي را اختراع كردند
ما
در پلازا، همديگر را بدرود گفتيم در پياده رويِ آن طرف خيابان
من روي بر گرداندم
و پشت سرم را كاويدم
تو بر مي گشتي
و دستانِ خدا حافظي ات، در اهتزاز بود
رودخانه اي از وسايل نقليه
از ميان ما مي گذشت
6 بعد از ظهر بود
آيا نمي دانستيم
كه از پس آن رودخانه ي دوزخي غمبار
ديگر هرگز همديگر را نخواهيم ديد
ما همديگر را گم كرديم
و يك سال بعد تو مرده بودي
و من حالا
يادهايم را مي كاوم
و خيره بدانها مي نگرم و فكر مي كنم كه اين اشتباه است
كه انسان با خداحافظي جزيي
مبتلاي جدايي بي نهايت شود
شب قبل، پس از شام
بيرون نرفتم
و سعي كردم چيزهايي بفهمم دوره كردم آخرين درسي را كه افلاطون
در دهان معلمش گذاشت
خواندم كه روح تواند گريزد چون جسم مرد
روح نمي ميرد
گفتن بدرود براي انكار جدايي است
آدم ها خداحافظي را اختراع كردند
زيرا فكر مي كردند بي زوالند
با اينكه مي دانستند زندگي اشان را دوامي نيست
در ساحل كدام رودخانه
اين گفتگوي نامعلوم را فرو خواهيم گذاشت ؟ آيا ما دوتن دليا و بورخس
اهل شهري نبوديم كه يكبار در جلگه ها ناپديد شد ؟ از: خورخه لوییس بورخس
شۆمپۆلیاتی کوردی
له ناو چاڵی چاوی
خۆمهوه دیم دوێنێ
دایکی شۆمپۆل تا چوو
شیشه مهمکی بێنێ
شۆمپۆل تهواو کهوتبوه
گریان و زاری
بۆ دڵی ئهخوێند
ئینیا ئینیای دڵداری
به تاو دایکی داماو
گێشته سهر بێشکهی پرسی چی بووه بۆ
شین و وهیلان ئهکهی
گووتی لێم گهڕێ
دایه وازم لێبێنه کچه هاوسێ له
مێشکمدا بۆته وێنه
له تاو ئاگری
هیجرانی بهتاوی ئهو
گۆزهڵهم پڕ کردووه
لێم بڕاوه خهو
ئێمه وا بووینه
گیانێک له دوو جهستهدا
ههر وهک نۆک و
کشمیش له یهک بهستهدا
وهک ئهو شتانهی
ناو گۆزڵهی بێشکه کهم بۆنی دێ دڵی من ئاخ
سووتاوه به خهم
ئهو کچهی له باوهشی
دایکی نووستبوو شومارهی به دهسترازهمهوه
بهستبووو
دوو ڕۆژه نه م
دیوه بۆیه لێم قهوماوه
داخهکهم
ئیرانسێڵیش هێڵی نهماوه
نوقمی شهپۆلی زیله نیگای دوو چاو له بهیانهی وهرزی خۆشهویستی دا بهرهو بورجی حهزێک گوڕئهگرێ ههنگاو متن ارسالی استاد
شهریار به انیشتین:
پیام به انیشتین
انشتن[انیشتین] یک سلام ناشناس البته می بخشی ، دوان در سایه روشن های یک مهتاب خلیایی نسیم شرق می آید، شکنج طرّه ها افشان
فشرده زیر بازو شاخه های نرگس و مریم از آن هایی که در سعدیه ی شیراز می رویند زچین و موج دریاها و پیچ و تاب جنگل ها دوان می آید و صبح سحر خواهد به سر کوبید در ِخلوت سرای قصر سلطان ریاضی را. حتمآ به ادامه بروید دهمێکه بێ قهراری و گریانه ژینم ئای گوڵم تووشی ئانفوڵانزای ئهوینم ب ێ ه ن ا م همه ناله و آه و زاری شده روزگارم دریاب که به آنفولازای عشقت گرفتارم ب ه ن ا م نمی آرامم چشم سیاه تا گونه ی کوچه ات را هر شب نبوسد قدمهای من به ستوه آمده ای چشم زیبا پوست بی غبار کوی تو ز فرط بوسه های پای من چشمت را کوچه وشهرت را تاب فراق ندارم چشم ناز ای زیبای من بانه . ۲۰/۰۷/۱۳۸۸ ئاي زه مانه ! وا نييه ؟ اين طور نيست ؟ ئهستێره ئهم شهو وا ئهبیستم تریقهی بزوانی ئهستێرهی ئاسمان و تاسهیێکی سڕی سههۆڵ بهنده دڵێ تاسهی راوهشینی چڵ وچرۆی باڵات به ڕه وتی ژهنینی ئهستێرهی ئێوارهی چوارشهممه له پشتی حهشاری ئاورهکه ئهت ژهنی من بهڕێی هوروژمی خهیاڵی دوور و کاڵ ئهسپێرێ. ههناسهی خۆزگاوی ناخیشم ههر دێن وچاوهڕوان ئهڵێن که ئهستێره تریقهو بریقهیان یهکن وا ئهستێره کانی ئاسمانی ساماڵی به هاوار هاوارهاوسهفهری مانگهشهو ئهستێره سووتاوه زوخاڵهکهش بێ خهم ماچی له نهرمه پهڕی لهپی دهستی تۆ سهندبو ههر تهنیا ئهستێرهی خهیاڵم نییهتی هاواروهاوسهفهر نهڕاوهشینێ ههر بێ خهبهر ئهگهر چی ئهڵێن ئهستێرهکان وهک یهک وان چوارشهمه سووری تو بگو من بنویسم تو بخند دم بگشا چشم وا کن نگاه کن من می نویسم تن کدام متن اما لبخند ترد و دل شکافت را به آغوش بگیرد سینه ی هیچ برگی نگاه های جان بخش و جان ستانت را طاقت دارد ؟ شاهنامه ای هست که من لطافت تورا هیاهوی عشقت را در آن بگنجانم ؟ نیست به خدا نیست نه عقلم نه قلم را نیست این توان که تو بگویی و من بنویسم ولی تو باز بگو شاید بنویسم شاید . .. سه بیت فرد فارسی + یک غزل از ادیب فرهیخته و نامی کرد حضرت محوی ( ملا محمد بالخی )_(1836_1906 میلادی) تا آن بت مه پاره ز رخ پرده بر انداخت خجلت عرق از چهره ی خورشید روان ساخت زچشم اشکبارم هر طرف در خون دل باید در آن میدان که نام سرخ پوشم در میان آید چو نقش پا به حال چشم پر امید من بنگر تو بگزار ای صنم این نخوت و یک ره برو بگذر غزل خانه ی عاشق نوازی ها پیش آباد باد یار دادی شوخی و بی رحمی و بیداد داد زلف را تا شانه زد دل ها بر آشفت این چه کرد کرد صد دل را حزین و یک دل شمشاد شاد چشم بر تیغند اسیر دامش ای طالع مدد کایدش از صید خویش این بوالهوس صیاد یاد هر چه از حد بگذرد گردد بلای دین و دل آه من شاید کند از دست استعداد داد عمر ها شد ما پرستار بت نفس خودیم این چنین عمر تو چون زلف بتان بر باد باد صورتش را هرکه دید او نقش بر دیوار گشت یا رب این تصویر از کلک چه به ((بهزاد )) زاد علم عشق از حضرت پروانه ((محوی)) یاد گیر بر مدار اصلا مگر از سفره ی آزاد زاد ....... فرگرد خودبینی و غرور روزی رهایش کنی . خودبینی ، خواستگاهش درون است و آدمی را شیفته خویش می سازد ، وارون بر این خواستگاه افتادگی پیرامون ماست ، که همگان را به سوی ما می کشاند . آدم خودبین ، چاره ای جز فرود آمدن ، ندارد . فرگرد انتقام میوه کشتن ، کشته شدن است تاراج و شورش هیج گاه بهانه تاراج و شورش دیگر نیست . نموده و گستاخ تر می کنند . نادانی و پستی یک نفر در گذشته ، نمی تواند میدان انتقام از خاندان او باشد . فرگرد راز کمتر گفتگو کنید . هر حرفی راز نیست ، اگر سخنی را راز می دانید آن را به کسی نگویید و اگر گفتید دیگر نگویید این را به کسی نگو ! چرا که خود شما توان نگهداری آن را نداشته اید چه برسد به شنونده سخن شما همسران ، اگر رازهای زندگی خویش را بیرون نبرند خیلی کمتر به غم جدایی گرفتار آیند . . ارد بزرگ دیكلۆفناكی پێنسهد میلیگرهم سهرسووڕی چێژی ئۆخژنی چاوت كڕاك به كیلۆش دهگ حهدی نهبێ به ئاسهواری وێرانی چاوت چێژتهی ههردووكیانم بهڵام سه یره تئ نا گه م من له نههێنی چاوت ناڵانه ناخی ئهم کۆڵانه وهرزێکه ئێجگار چاوهڕوانه له نازو لهههستت دو وشهی سۆزاوی بنوێنه به ههنبانهی ههستم وهیڕازێنه له لاپهڕهێیکی تری یاد بیچێنه ههناوی تهماوی سات ئیتر ماندووه گوێی به سریوهی سواو سپاردووه وهره بۆ وڵاتی حهزو ویست ببهره ئاپۆلۆن وهره ههرتۆزێ له مۆسیقای چاوانت له سهمای وشهی ناز له نهوای زهرده خهنهی تهڕت ئاڵێنه به باڵای ناڵه و هاواری من ئهبێته سترانێ که نهبیسترابێ لهمنیش بهڵێن بێ پۆلیتێرزێ به کهس نهدرابێ ریخت شناسی داستان های مینی مال از آقای جواد جزینی منبع : ویژه نامه ششمین جشنواره داستان نویسان غرب کشور بانه .. ۱۳۸۳ از وقتی که عاشق شدم فرصت بیشتری پیدا کردم فرصت بیشتری برای این که پرواز کنم وبعد زمین بخورم و این عالی است هر کسی شانس پرواز کردن وبه زمین خوردن را ندارد تو این شانس را به من بخشیدی متشکرم شل سیلور استاین
وهدوای هێڵی ویستێکی نه درکاو
ادامه مطلب
اگر از خودخواهی کسی به تنگ آمده ای او را خوار مساز ، بهترین راه آن است که چند
اگر غرورت را گم کرده ایی به کوهستان رو ، و اگر از جنگ خسته ایی به دریا
اگر هنجارهای سرزمینها نیرومند باشند انتقام هم گم می شود
هنگام گسست و بریدن از همه چیز ، می توانی بسیاری از نداشته ها را در آغوش کشی .
فرمانروایان اگر خویی صوفیانه داشته باشند همواره دشمنان سرزمین خویش را افزون
کلید رازهای بزرگ ، در ژرفای کمی نیست
هر چه بلند پروازتر باشیم به رازهای کمتری بر می خوریم .
آدمهای کوچک ، رازهایشان هم کوچک است .
با آدمهایی که همیشه از شما می خواهند حرفاهایشان را به این و آن نگویید
ئاوازی نیگا
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |




